
ابري خبر كن قاصدك باران عطري بي افشان بر حياط خانه ، شب بو جان من ميهمان دارم مبادا خاك برخيزد حالاكه وقت آبرو داريست ، جارو جان اينقدر بي تابينكن پيراهن نازم هي روي پيشاني نيا وشيطنت، مو جان وقتي تو مي آيي در وديوار مي چرخد انگار چيزي خورده باشد خانه ، بانو جان عاشق شدن را داشتم از ياد مي بردم اين شير را بيدار كردي ، بچه آهو جان در چشم هايت شيشه ي عمر مرا داري وقتي مي بنديش ديگر مرده ام ، كو!؟ جان كو!؟جان كه بر خيزم ، تو اين سهراب را كشدي گيرم كه روزي بازگردي ، نوشدارو جان... +xa0نوشته ...
ادامه مطلب